همیشه از جمعه ها بدم میومد و میاد
هر جمعه باید یه اتفاق بد بیفته
یا همون اول صبح یا وقتی كه تمام روزمو خراب كنم
امروز روز خیلی قشنگی داشتم
تقریبا یكی از بهترین روزای عمرم بود
ولی با دیدن پای مامانم كه شكسته تمام دنیا تو سرم خراب شد
.
.
.
.
یه جورایی خیلی خودكو مقصر میدونم
نباید تنهاش میزاشتم
شاید تو اون لحظه به كمك من احتیاج داشت
+ نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 19:21  توسط مينا
|
از همیشه راحت تر بودم... انگار روحم از جسمم جدا شده بود
احساس آزادی بی نهایتی بهم دست داده بود...
توی تونل پر از نور با سرعتی فراتر از حد عادی به بالا پرواز میکردم
صدای زیادی تو گوشم بود
همه چی قشنگ بود
از اون بالا مامانم رو میدیدم که نگران بود و دستپاچه شده بود
دلم براش میسوخت... ولی نه
بالا جای قشنگتر و بهتری بود
زمان بی معنی شده بود
تو اون لحظه فقط میخواستم برم
بالاتر و بالاتر...
داشتم به یه جای باز و پر از نور میرسیدم...
یه جای آروم و نورانی
جایی که فقط معنوی بود
.
.
.
.
برای اولین بار از عالم مادیات جدا شدم
از مادیات جدا شدم و این چیزای زمینی و دغدغه ها بی معنی شد برام
دکتر با شوکی که بهم وارد کرد دوباره منو به این دنیای لعنتی برگردوند
با سرعت زیادی به جسمم برگشتم
جسمی از جنس خاک
جسمی که روحش رو نادیده گرفته بود
وقتی برگشتم بغض وحشتناکی داشتم...
احساس میکردم قرن ها پیش رفته بودم و دوباره برگشتم
دلم میخواست دکتر رو خفه کنم...
ولی.....
زیبا بود
برای اولین بار معنی روحی رو که خدا تو تنم دمیده احساس کردم...
اون به من فرصت دوباره ای برای زندگی داد
شاید هنوز وقت رفتن و مردنم نبود...
ولی ترسم از مرگ ریخت و این رو هم متوجه شدم هرلحظه ممکنه بیاد سراغم...
.
.
.
.
به قول یکی از دوستای نزدیکم: آدم باید روزی که میاد به فکر روزی که میخواد بره باشه...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 23:20  توسط مينا
|
يعني ميشه باز اون روزا برگرده و من همون احساس قشنگ رو داشته باشم؟
ميشه باز دستاشو بگيرم و با هم قدم بزنيم؟
ميشه باز اون حرفايي كه بهم ميزد رو دوباره بشنوم؟
ميشه باز دوسم داشته باشه؟
يعني ميشه باز دلش برام تنگ شه و از دوريم بي قرار شه؟
امروز ولنتاين بود
خيلي منتظرش بودم و تو فكرش بودم
ولي واقعا توقع نداشتم زنگ بزنه
ولي زنگ زد و بدجور غافلگيرم كرد
يعني به يادم بود؟
بعد از اونكه قطع كرد تا چند دقيقه تو فكر بودم، ياد اون روزا افتادم
اولين باري كه باهام قرار گزاشت
بعد از كلاس زبان...
اومد و يه كارت بهم داد و رفت
اولين بار بود با هم قرار ميزاشتيم
اولين چيزي بود كه بهم داد
اولين و آخرين سالي بود كه روز ولنتاين يكي بهم كارت تبريك داد.
چه عالمي بود... چه حس قشنگي بود... چه عشق پاكي بود...
دوتامون بچه بوديم
اون 19 ساله و من 15 ساله
باورم نميشه كه تو اون سن عاشق شدم
.
.
.
.
آره... عاشق شدم. ولي چه عشقي؟
چرا يه طرفه؟ آخه خدا چه دشمني باهام داشت؟
چرا هنوز دوسش دارم؟ چرا هنوز به يادشم؟ چرا هرسال روز ولنتاين انتظارشو ميكشم؟ چرا الان كه دارم مينويسم اشكام ميريزه؟
آخه چرا؟
خدا تو جواب بده
چرااااااااااااااااا؟
تو ازم گرفتيش، از خودت ميخوامش
.
.
.
.
روز ولنتاين رو به همه ي عاشقاي حقيقي تبريك ميگم...



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 0:21  توسط مينا
|